دوباره ۱۱ سپتامبر شد و ویدیوی شمع روشن کردن مردم تهران برای قربانیان حادثه مورد بحث. ممکنه سادهسازی به نظر برسه. ولی به عنوان کسی که اون موقع ۲۳ سالش بود میگم که در تحلیل چرایی هر اتفاقی که اون سالها اطراف میدون محسنی میافتاد، باید وزن بیشتر رو به قصد پسر بازی/دختر بازی جوونهای اون زمان داد.
نماینده جریانی که سیستم درمان رایگان و خدمات اجتماعی رو صدقه میدونه، میخواد به هر شهروند ۵ هزار دلار رشوه بده.
از وقتی عینک میزنم تازه فهمیدم که آشپزی چقدر فضای آشپزخونه رو به صورت نامرئی کثیف و چرب میکنه.
شرح وظایف بعضی از شغلها نیازمند گرفتن اطلاعات از گروههای دیگه است. مثلا بچههای کنترل پروژه باید اول هر ماه به تک تک مدیران پروژه ایمیل بزنن و تقاضای آپدیت کنن. اینم معحولا روی اعصاب مدیر پروژه است، چون وسط هزارتا بدبختی باید وقت بذارن و جواب کنترل پروژه رو هم بدن. معمولا جواب ایمیل اول رو نمیدن.
همه اینهایی که ۲۴/۷ پشت میکروفون از این پلتفورم به اون پلتفورم تز میدادن که حالا که جا دست بالا رو داره باید موشک بزنیم و تنگه هرمز رو ببندیم و من آنم که رستم بود پهلوان، خفه خون گرفتن.
دیروز تولد شناسنامهایم بود. مثل خیلی از همسن و سالهام تاریخ تولدم در شناسنامه شهریوره. رسما ۴۸ سالم شد. بچه که بودم تصورم از یک آدم ۴۸ ساله با چیزی که الان هستم خیلی فرق داشت. چه ظاهری چه باطنی.
خوشگلهایی که دوست دارید از تحقیقات سرطان در کانادا حمایت کنید، این لینک امسال برنامه دوی سالیانه تری فاکس ئه. امسال هم ۲۰ سپتامبر میدویم و پول جمع میکنیم واسه مبارزه با سرطان و زنده نگه داشتن رویای تری. اگر دوست دارید از من و از این رویداد حمایت کنید، این لینک پیجمونه run.terryfox.ca/129944/team/...
VC RUN CLUB
VC RUN CLUB
run.terryfox.ca
اول هفته ساعت ۱ شب باید میرفتم سر پروژه. صبح اومدم خونه و ۴-۵ ساعت خوابیدم و برگشتم به زندگی عادی. دیروز برای همون پروژه ۵ صبح بیدار شدم و ۵:۳۰ از خونه زدم بیرون. دهنم سرویس شد. ساعت ۲ بعدازظهر غش کردم و تا ۵ خوابیدم، ولی هنوز هم سرحال نشدم. اصلا آدم صبح زود بیدار شدن نیستم.
فیلمهای تیپیکال هالییودی هم خیلی باحالن. مثلا طرف بعد از سقوط یک هواپیما تو یک جزیره متروک گیر افتاده. با گذشت زمان و بعد از هفتهها مو و ریشش بلند نمیشه.
مقایسه واکنشها به «بی داد» با واکنشها به فیلم پناهی خیلی حرف داره.
دوست عزیزم برام یک چیزی فرستاد که از دیروز دارم بهش میخندم. در راستای مبارزه با بیژن مرتضوی نوشته بودن بیژن مرتضوی بچه قاضی مرتضویه.
«بی داد» رو دیدم. درود به همه عوامل فیلم. ننگ و نفرین بر سرکوب گر.
تو یک ساحل شلوغ و پراز آدمهای رنگارنگ از نژادهای مختلف خوابیدم. یهو یک زن سفید اومد بساطش رو پهن کرد و اسپیکر رو روشن کرد و موزیک با صدای بلند پخش کرد. قیافه ملت دیدنیه. این وسط من یاد بلوسک @doymaj.bsky.social افتادم و عین خلها زدم زیر خنده.
فضا جوری بود که وقتی میدونستی چه کثافتی پشت اکانت ۱۵۰۰ تصویر در جریانه، باز هم فقط میشد با دوستان نزدیک و اونم با احتیاط درمیون گذاشت. تازه بازم باید به طرفت حق میدادی که تو دلش حرفت رو قبول نکنه.
باید یک ساعت و نیم اینجوری بشینم تو جلسه، که آخرش ۱-۲ بار بگم yes و چند بار هم correct.
بعد از آخر هفته طولانی اومدم آفیس. ۷۰ درصد تیم نیومدن و ما چند نفری که خودمون رو کشوندیم تا آفیس هم ملول و منگ داریم همدیگه رو نگاه میکنیم.
تو جلسه رییس بزرگ یک شوخی با convenient و convenience store کرد. منم عکس پایین رو نشونش دادم و گفتم اتفاقا تو دریاچه این رو درست کردن. نگاه کرد و گفت چه خوووب. یکی داره قایق سواری میکنه و یک چیزی لازم داره میتونه همونجا خرید کنه!
امروز که خبر ثبت جهانی قلعه الموت را دیدم، با حمیده چوبک آشنا شدم. تا جایی که خواندم، حدود ۲۵ سال برای این پرونده زحمت کشیده و امروز نتیجه تلاشش را دیده است. روزهای جنگ، وقتی اسرائیل و آمریکا زیرساختهای ایران را میزدن، به این فکر میکردم که در این سالها آدمهای زیادی، علی رغم جمهوری اسلامی،/
اگر ترمز اون دوچرخه واقعا کار نمیکرد، تا ازش چند هزار دلار خسارت و کلی عکس و فیلم از تصادف فرضی درنمیاورد، بیخیال نیمشد.