teal

@almost-e.bsky.social

دو روزه شروع کردم کتاب خوندن. واقعا خوندن. نه گوش کردن (گوش کردنم خوبه‌ واقعا ولی خب خیلی تمرکزم کمه اون‌جوری مدتیه و حس میکنم باید همزمان باهاش کارای دیگه هم پیش بره) ماه‌ها بود نتونسته بودم. حالا درسته که زردترین کتاب دنیاست (کتاب این سریال off campus) ولی خب باز یه مرحله به نظرم پیشرفته.

این بچه به مرحله‌ی برگ گلدون رو کندن، دنبال پریز گشتن، تلاش برای بالا رفتن از همه‌چی و دنبال گربه کردن رسیده. چهار دست‌وپا میره. هنوز نمیتونه درستبشینه. براش از این playpenهای چوبی گرفتم. ولی یه‌جوریه. نمیدونم خوبه نگهش دارم یا نه. واقعا انتظار نداشتم انقدر سریع بگذره.

احساساتم هم دیروز برام مشخص شد. متوجه شدم فقط استرس دارم. برای تمام سناریوها. مثلا این بهم استرس میده که اینا اگه ببرن بعدش ج.ا چقدر میخواد تو چشم کنه ماجرا رو. بعد دیدم اونا که بهرحال یه چیزی پیدا میکنن. چه این تیم ببره. چه ببازه. چه بره بالا. چه نره.

فوتبال اون چیزیه که دو طرف طیف دوستای اینستاگرامی من رو به هم وصل کرده. اونی که به نظرش ج‌.ا. داره راس میگه و کلی از اونایی که مدام این مدت تظاهرات بودن با پرچم شیروخورشید. حالا شاید بگین اینا دو سمت طیف نیستن و اصلا کدوم طیف. که درسته. ولی نمیدونستم چه‌جوری توضیح بدم.

یک چیزهایی هم هست که بهت نمیگن در مورد بارداری. چشمم که یهو خیلی ضعیف‌تر شد و فهمیدم مربوطه شگفت‌زده شدم واقعا. حالا هم که دکتر میگه این لکه‌های قرمز و خشک رو پوستم احتمالا تریگرش همون بوده. درمان هم نداره. ایشالا خودش خوب میشه.

یک دیوانگی دیگه دارم که عینک و breast pump رو با هم نمیتونم بذارم. بعد چون چشمم انقد ضعیف شده که بدون عینک نمیبینم مانیتور رو، موقع کار نمیتونم pump کنم. که حالا چه بهتر شاید. این یک‌ ذره‌ای که مونده این حرفا رو نداره.

یک دیوانگی‌ای دارم که با خودم که حرف می‌زنم هم لب‌هام رو تکون میدم هم دست‌هام رو.

یه اپلیکیشنی هم هست تو ذهنم که می‌خوام بسازم. خیلی رنگی‌رنگی هم بسازم. از بسازم هم منظورم اینه میخوام بگم claude زحمتش رو بکشه برام.

بیدار شدم و از پنجره بیرون رو نگاه کردم. ده پونزده تا مرغابی نشسته بودن پشت حیاطمون. تصمیم گرفتم امروز رها کنم. در اولین تلاش قاب گوشیم رو در آوردم. بذار سر بخوره بیفته اصلا.

ببخشید حرفهای سطحی رو دارم میارم اینجا ولی واقعا برام سواله که آیا من حساسم یا چی. طبیعیه که وسط جمع به یه نفر (راستش اینه که مادربزرگ این بچه) چند بار نشون بدی و بگی که میخوای بچه‌ت رو بگیری و هی بهت نده؟بگه نه. تو برو فلان. من واقعا عصبانی شدم. سعی کردم نشون ندم ولی نمیدونم موفق بودم یا نه.

مامانم گفت شبانه همه‌ی میوه‌های باغ رو دزد برده. ماه‌ها هی میرن و آب میدن و رسیدگی می‌کنن و وقت می‌ذارن و هر سال بدتر می‌شه این قضیه. خودش البته انگار عادت کرده. یک روز ناراحت گوجه‌سبز‌هاش بود بعد اومد نوشت شاید لازم داشتن.

الکی میگم خبری نیست. حتما هست. اون‌ور رو که بستم. سایت‌های خبری رو که با ترس و لرز باز میکنم. تلویزیون رو که روشن نمی‌کنم. مغزم رو انگار گذاشتم تو فریزر. هورمون هم کمک کرده.

خبری نیست اون‌جوری. موهام خیلی داره می‌ریزه و این یک‌ذره شیری که با پامپ کردن تا حالا مونده هم داره کم و کمتر میشه. غصه نمی‌خورم ولی هنوز درگیرم با کل ماجرا. دیگه این‌که هنوز هم در بدنم غریبی میکنم. میدونم شاید بیشتر وقت می‌بره. لباس‌هام بیشترشون خیلی تنگ شدن و لباس هم نمیدونم چرا نمیخرم.

خبری نیست واقعا. شب‌ها که ناامیدم اگه بعد خوابیدن این فنقلی وقتی باشه The testaments میبینم. صبح‌ها که کمی امیدوارم تا بیدار شه Hacks میبینم که چند تا لبخند بزنم.

خبری نیست. مامان و بابام رو حالا بیشتر از یک‌ساله که بغل نکردم. هی میگم خوب شد اون ده روز رو پارسال باهاشون گذروندیم. آخر هفته که حرف میزنیم بیست دقیقه رو قربون صدقه‌ی این فنقلی میرن. یکی دو دقیقه‌ای که مستقیم با من حرف میزنن هم می‌ره به اینکه خوبن و ما نگران نباشیم ولی اقتصاد مملکت از دست رفته و سخته.

خبری نیست. کار میکنیم. قبل و بعدش رو با این فنقلی پر میکنیم. آخر هفته گاهی مهمونی میریم و یک‌شنبه شب به خونه‌ی بهم ریخته و ظرف‌های نشسته و سگ‌وگربه‌ای که دلشون پوکیده و بچه‌ای که نمی‌خوابه نگاه میکنیم و با خستگی میگیم شاید نباید می‌رفتیم.

خیلی ناجوانمردانه‌ست که صبحا که این بچه خوش‌اخلاقه من باید برم کار کنم. عصر که خسته و کلافه و کمی جیغ‌جیغو میشه کارم تموم شه. آیا تا همیشه همینجوری میمونه؟

مامانم یه دفتر داره که توش چیزایی که از اینستاگرام یاد گرفته رو نوشته. دستور غذا. دارو برا درمان فلان. خواص چای. ورزش برای بهبود درد اینجا و اونجا. چگونه از فلان گل نگه‌داری کنیم. شعر. پارسال که رفتم ایران بهش خندیدم و گفتم بیا بهت یاد بدم تو خود اینستاگرام saveکنی پست‌ها رو. من چه ابلهم به خدا.

همکار جدیدم، نمیدونم چه‌جوری بگم، ولی بی‌ادبه و میپره به آدم. با همه همینه. با من یکم بدتر. و خب چون پروژه‌ی مشترک داریم من بیشتر باهاش سر و کار دارم. روزی چهار بار میخوام بشینم گریه کنم ولی میگم نکنه من دیوانه شدم و این روزا حساسم.

میبریمش کالسکه‌سواری تو محله. از زیر هر درختی رد میشیم به برگا و شکوفه‌ها خیره میشه، بعد ذوق میکنه و می‌خنده. زیبا میشه دنیام.

برگشتم سر کار ولی مغزم انگار مغز قبلی نیست. همزمان چون نبودم پروژه‌‌ی اصلیم رو دادن به یکی دیگه. ممکنه درست باشه یا نباشه ولی حس میکنم بی‌فایده شدم سر کار و این داره کم‌کم بهم استرس میده.

خودم این کار رو با خودم کردم و ساعت سه بعدازظهر روز جمعه میتینگ گذاشتم. وای بر من.

دلم خیلی برا مامانم تنگ شده‌. این مدت انگار هزار برابر شده قدرت فاصله. زور آدم نمی‌رسه.

رفتیم یه مهدکودکی دیدیم که مدلش play based بود. با کلی فضای باز و باغچه و خرگوش و مرغ و خروس. انقدر زیبا بود که بعد اون هیچ‌جای دیگه به چشمم نمیاد. مشکل اینه که همون‌قدر که زیباتر بود گرون‌تر هم بود.

به بابام پیامک فرستادم الکی. فکر نمی‌کردم برسه. اما یک دقیقه بعد جواب داد و دو سه تا تکست فرستاد. دلم باز شد ولی امیدوارم خیلی تومن هزینه نشه براش.