باباکیسه

@babakiseh.bsky.social

زن، زندگی، آزادی. کیر تو آخوند.

بچه با مفهوم ولنتاین آشنا شده ولی نمیفهمه دقیق ینی چی. - Daddy! This is Valentine. + Yes daddy! This is Velntine. - This is daddy’s Valentine. + Yes! - This is mommy’s Valentine, too. + Yes, this is everyone’s Valentine. - This is my Valentine, too. + That’s right daddy. - Daddy! Are you Valentine?

هرچی بهش یاد میدیم به خودمون برمیگردونه. هروقت میخوایم تشویقش کنیم یه کاری کنه میگیم این کار برات خوبه. حالا مکالمه امروز: - Daddy! I wanna watch finger family (اسم یه برنامه کودکه) + Ok - Daddy! Do you like finger family? + No! But you can watch it. - Daddy! Come watch it. It is good for you.

کیسه رو برداشتیم بردیم یه روز سر کار، ینی گاییده شدیم. دیگه هر روز همه ازمون میپرسن امروز هست یا نه. ینی من اینجا بیفتم بمیرم واسه کسی اهمیتی نداره ولی کیسه رو همه میخوان ببینن. که البته درستشم همینه.

بچه داره کم کم روش‌های پیچوندن رو هم یاد میگیره. دستش کثیفه بهش میگم بیا بشورش میگه نه دوست ندارم بشورم. خلاصه یه کم اصرار و اونم مقاومت، یهو برگشته میگه: Daddy! It’s not safe washing my hands.

مکالمه پدر و دختر: - Daddy! I made mess. (رفتم میبینم قهوه رو برگردونده رو لپتاپم. شانس آوردم درش بسته بود وگرنه به رحمت خدا میرفت) + Oh! No! Why did you do that? - Don’t worry daddy! It’s ok.

پسر این بچه هیچییییی فارسی بلد نیست. خیلی وضعیت فجیعه. بعد دیگه خیلی هم کوچیک نیست. کلی چیز یاد گرفته که بگه، در نتیجه باهاش که فارسی حرف میزنی شاکی میشه که «هوووووی الاغ! به زبون ادمیزاد حرف بزن ببینیم چی میگی بتونم جوابت رو بدم!» چه خاکی به سرم کنم من. قطعا ۲-۳ سال دیگه چیزایی که میگه رو نمیفهمم.

بچه عجیب ترین تجربه زندگی آدمه (حداقل من اینطوری بودم). الان با ابی آشنا شده. نشستیم تو ماشین یهو میگه ابی بذار. ۳-۴ تا آهنگ رو به اسم ابی میشناسه. ابی گذاشتم برگشته میگه: No daddy! Not this ebi! The other ebi. عوض کردم تا اونی که میخوام اومده بعد یهو میبینم شروع کرده باهاش زمزمه هم میکنه.

بچه برداشته آبمیوه رو برگردونده کل فرش رو به گند کشیده. رفتیم بدو بدو دستمال آوردیم شروع کنیم به تمیز کردن. یهو برگشته میگه: Don’t worry daddy! Don’t worry!

یه معضل اساسی که ما با این بچه جدیدا پیدا کردیم اینه که با کانسپت خریدن آشنا شده. قبلا یه چیزی میخواست اگه نداشتیم میگفتیم نداریم، یه کم نق میزد تموم میشد. الان اومده میگه: Daddy! I want strawberries. بهش میگم نداریم. کفشاش رو برداشته رفته دم در واستاده میگه: Let’s go buy it.

اینجا چقدر آرامش داره. هر روز میای واسه اینکه برسی به کل اتفاقات ۲۴ ساعت گذشته سرجمع ۲۴ ثانیه زمان لازمه. بعد دیگه میری تو فاز تولید محتوا.

حالا تو توییتر نمیشه اینا رو گفت سریع بهت میگن وسط باز و به گا میری ولی آقا جنگ واقعا وحشتناکه. بمب که اومد دیگه خامنه ای و بابای من نمیشناسه.

به نظر به نقطه غیر قابل برگشت رسیدیم. یه کتاب فارسی برای بچه گرفتیم بعد بهش عکس‌ گوجه رو‌ نشون میدم میگم «گوجه». اعتراض میکنه میگه: No, it’s tomato. سعی کردم یه میوه ای پیدا کنم که انگلیسیش رو ندونه که حداقل از اون نقطه وارد شم، که متاسفانه تو کتاب وجود نداشت و شکست سختی خوردم.

من الان فهمیدم دیگه نمیتونم برگردم توییتر :)) ینی با اون اکانت قبلی دیگه نمیشه چون بیشتر از ۳۰ روز گذشته از اینکه deactivate کردم. باید یکی جدید بسازم.

بچه رفته یه عروسکش‌ که از این پلنگ سیاههای خیلی ترسناکه رو برداشته داره نازش میکنه میگه: Daddy! Leopard is very sweet. واقعا نمیدونم باید چه واکنشی نشون بدم.

ولی این قضیه کراش نصف توییتر اینجا کاملا علمیه ها. کراش نصف بلواسکای میشه مثلا کراش ۷ نفر. که خوب قشنگ شدنیه.

زدیم از در خونه بیرون و دیدیم اینا تو حیاط اومدن مهمونی. یه کم چشم تو چشم شدیم بلکه خجالت بکشن برن که خوب خدا رو شکر فهمیدن نباید به آدمیزاد رو داد.

Bild

کسخلا برداشتن تو ۲۰:۳۰ با خوشحالی میگن «کاهش ۸۵ درصدی جرایم در اربعین.» بعد نمیفهمن که این ینی ۸۵ درصد جرایم رو اونایی انجام میدن که الان رفتن واسه راهپیمایی اربعین و وقت قتل و غارت و دزدی ندارن.