سلام فلانی عزیز، این روزها هیچ اثری از تو نیست، صدایت در جایی نمیپیچد، ممنونم، همینو ادامه بده. シ
برای من بخش زیادی از هوشمندی در این است که آدمها چیزهای بیربط را کنار هم نگذارند؛ تشخیص اینکه چه چیزهایی میتوانند یک ترکیب معنادار بسازند، برایم بسیار مهم است. تکرار خلافش، آدم را از چشمم میاندازد. بقول دکتر خرم، تجزیه خوبی داری ولی مردشور ترکیبتو ببرن.シ *در ستایش ترکیب
«حتی در لحظهای که میخندیدیم، غم در دلمان فریاد میزد، غم روی همه ما نشسته بود.» *دی۱۴۰۴
«نیا و نباش، اما من تو را به شب میسپارم، حداقل تو آرام باشی.»
«ما نداشتن و از دست دادن را یادگرفتهایم و حالمان مزه خرمالوی نارس میدهد، اما فکر نمیکردیم تو هم به ما پشت کنی.»
«ای لحظات خوش، که خیلی وقت است دیگر نمیبینیمتان، تو بعدا ما را پیدا میکنی، مگر نه . .؟»
«احساس میکنم مدتهاست که سقوط میکنم اما به زمین نمیرسم.»
«میگردی در سینما، فلسفه، لابهلای کتابها، بلکه فیلسوفی تو را یافته باشد، ادیبی تو را نوشته باشد یا شاعری تو را سروده باشد. آدمی تشنه جرعهای درک شدن است.»
«هر کداممان زنگ رنج کشیدن خاص خودمان را داریم. به نظر میرسد وقتی تو رفتی، آخرین ستاره هم خاموش شد و ضربات زندگی سخت و تلختر.»
«برای من همه چیز به یکباره محو میشد، عشق، یاس، امید، زندگی و همه، تا آن شب که رفتنت را نگاه کردم، بعد گریستم. ناراحت کننده بود اما بعد از رفتنت زندگی هنوز ادامه داشت.»
«فراموشم کردهای؟ به خوابم بیا، دل که قبول نمیکند رفتهای.»
«آدم عجیبی بود، ضعیف نبود اما دیگر حوصله سختیها را نداشت، میل عجیبی به ندیدن، ندانستن و رفتن برای همیشه داشت. پس از تحمل این همه درد، شب مُرد.»
«به او گفتم غرق شوی میمیری، چه در دریا چه در رویا. گفت من دوام آوردم و باز هم دوام میآورم. من دارم کار بزرگی میکنم، چون من هم غمگینم، هم خستهام، هم سردرگمم و هم دارم با خودم میجنگم.»
«در افکارش سفر میکرد، گاهی کلماتی را زمزمه میکرد که ما نمیفهمیدیم. انگار بدنش آرامگاه اندوه بود.»
«برای خودم آرزوی مرگی آرام دارم، گمان میکنم لیاقتش را داشته باشم.»
سلام فلانی عزیز، امروز بیش از اندازه تو را تحمل کردم، لطفا دیگر هیچوقت سرزده نیا (هیچ وقت نیا)، این ته بیشعوری تو بود که این بار به رویت نیاوردم، دفعه بعد میگویم گمشو.
سلام فلانی عزیز، خستهتر از آنم که بتوانم به دلبری و زیباییتان توجه کنم.