ح‍‌م‍‌ی‍‌د ب‍‌ی‍‌دی

@hamidbd.bsky.social

کسی را می‌شناسی که بتواند خود را به تمامی توصیف کند؟ من به تو می‌گویم: چنین انسانی هنوز زاده نشده‌ست.

هر دردی سرانجام روزی التیام می‌یابد و هر تاریکی‌ای آخرالأمر به روشنایی می‌گراید، اما این لزوماً آرامشی به قلب بازنمی‌گرداند، تنها باری از دوش آدمی برمی‌دارد؛ گرچه گاه خاطرۀ آن همچنان بر شانه سنگینی می‌کند.

کاربری بود آن قدیم‌ها در توئیتر که همه‌ی توئیت‌هایش را با یک «شاید باورتون نشه» شروع می‌کرد و همیشه هم چیزهایی می‌نوشت که اصلاً عجیب نبود و به‌راحتی می‌شد باور کرد. نمی‌دانم دچار چه سندرمی بود. امیدوارم ناباوری مزمنش درمان شده باشد. کاش صدایم را بشنوی؛ من باورم می‌شود، حالا دیگر همه‌چیز باورم می‌شود...

تا به کی باشی گرفتار امید ناامیدی پیشه کن آزاد باش طغرای مشهدی «امید بدترینِ شرهاست، زیرا رنج‌های آدمی را طولانی می‌کند.» نیچه از کودکی آموخته بودندم امیدواری چیز خوبی‌ست. گمان می‌کردم زرهی فولادی‌ست که نیزه و سنان روزگار را تاب می‌آورد؛ نبود، نیاورد. آنچه من دیدم تار عنکبوتی بود بندیِ یک لمس کودکانه.

از توصیف ملالی که امروز حین رانندگی در خیابانهای تهران مخوف داشتم، عاجزم. گمانم بابا هم حسم را خوب فهمیده بود که در تمام مسیر کلمه‌یی حرف نزد. آه، بابا! سکوتم را شنیدی، نه به‌وقت، اما بالاخره شنیدی. [خستگی واگیر دارد انگار ــــ انگار؟! نه، قطعاً خستگی واگیر دارد.]

آه، غمخورک! با من از هبوط می‌گویی و نمی‌دانی هربار خواستم روحم را به شیطان بفروشم، حتی نیم‌نگاهی به متاعم نکرد. ابلیس هم مرا به چیزی نمی‌گیرد، غمخورک! شبیه آن خاطرۀ خیس و غمناک زیر بارانم که روزگاری دور در ذهن پریشان دخترکی می‌باریدم و حالا در سیاهچالۀ حافظۀ پیرزنی فراموشی‌گرفته رها شده‌ام، غمخورک...

مثلاً در پیاده‌رو خیابان که راه می‌روی، بی‌خبر از خویش، ناغافل کسی عکسی از تو بگیرد و بیاید نشانت بدهد و ببینی که نه، گویی چنان که همیشه می‌پنداشتی بدعکس نیستی! و بعد باقی روز را خوشحال باشی؛ یعنی چیزی ته ذهنت حسی شاد تولید کند و هر چند دقیقه لبخندی بزنی. مسخره است، اما این هم زندگیست، همین خیال کودکانه.

[موموس (Momus) نزد مردمان یونان باستان خدای عیب‌جویی است. وقتی ولکان (Vulcan) آدمی را از گِل سرشت، موموس بر او خُرده گرفت که چرا در سینۀ این مخلوق پنجره‌ای جای نداده‌ست تا بتوان افکار نهفته‌اش را دید.] پنجره؛ پنجره‌ای می‌خواهم که روحت را، چون قطره‌های باران صبحدم، از پس آن ببینم؛ ای پاکیِ همیشگیِ آیینه‌ها.

[می‌خواهم کسی صدایم نکند؛ احدی نشناسدم؛ غریبه‌ای باشم که به ظاهر راه گم کرده‌ست؛ کوله‌باری از هیچ بر دوش، بروم در دنیایی که هیچکس ندیده‌ست زندگی از نو آغاز کنم، بی‌که خودم را بشناسم. مرگی چنان آرام و شیرین که پهلو به پهلوی خوشبختی بزند.] گفت: شما زندگی مرا آرزو می‌کنید و من آرزوهای شما را زندگی می‌کنم.

اسنپ که آمد سلام کردم و سوار شدم. بعد سکوت بود و سرآخر هم خسته نباشید و خداحافظی. در طول مسیر من غرق در اوهام خود و او هم لابد غرق در چیزی که من نمی‌دانم. گمانم صدای سکوت هم را می‌شنیدیم. این حجم عظیم کلمه که هرگز بر زبان نخواهد آمد چه فریاد بلندی‌ست! صدایی مدام درون سرم می‌گفت: «من هم، آقا، من هم!»