Leilita

@lililayla.bsky.social

Everything can happen!

قسمت خوب این روزها وجود مامان آقای پدره پیشمون. خوش اخلاق، خوش فکر. هر روز هم برامون غذاهای خوشمزه و کیک یا حلوا می پزه. فردا میره ولی بی اندازه خوشحالم که هفته ی دیگه ما میریم پیشش. در کل ولی به شدت افسرده ام جوجه فنچ های من.

من خیلی شنیدم که مامان مقتدری نیستم که جوجه به حرفم گوش نمیده. ولی هیچ حرفی انقدر اذیتم نکرد که این حرف «دوستم» که چند بار بهم گفته تو مامان شلی هستی.

وای وای. یکی از مزخرف ترین روزهای کاریمه امروز. فکر کنم دیگه باید بیام بیرون از این شرکت 😭

فردا CEO جدید می خواد بیاد به تیم آلمان سر بزنه و همه باید حضوری کار کنیم. تو رو خداااااا یادم بندازین چرت و پرت نگم، اونم فقط برای این که سکوت جمع رو بشکونم. واقعا من نباید با CEO معاشرت داشته باشم، چرا فکر می‌کنم من باید جمع رو شاد کنم.

Leilita@lililayla.bsky.social · last mo.

دیدین یکی همیشه سر کار هست که می خواد اسمال تاک داشته باشه، جمع سکوت ویرد نداشته باشه، بعد چرت و پرت میگه؟ سر کار ما اون «یکی» منم

دیدین یکی همیشه سر کار هست که می خواد اسمال تاک داشته باشه، جمع سکوت ویرد نداشته باشه، بعد چرت و پرت میگه؟ سر کار ما اون «یکی» منم

امشب به جوجه گفتم چی نقاشی کنم، گفت هازه (یعنی خرگوش). تا کشیدم گفت ای عه. به خر میگه ای عه. واقعا خرگوشی که کشیدم بیشتر شبیه خر بود. غش کردم از خنده، اونم خنده ی شیطونی کرد. داستان رو گرفت کامل :))))

اگه دیدید بچه ای داره با تمام وجووود گریه می کنه و فریاد می کشه و احیانا کف زمین خوابیده وسط خیابون، جون من مامانش رو قضاوت نکنین. اون مامانش شاید مظلوم ترین موجود زمینه و بچه ش تصمیم به اعمال قدرت گرفته. هیچوقت فکر نمی کردم بچه ی من انقدر فریاد زن، گریه کن و لجباز باشه. من!!! واقعا من😭

خوش به حال اونایی که تو یه شهر قشنگ ساحلی زندگی می‌کنن. کاش پولدار بودم میرفتم یه جا لب دریا زندگی می کردم و هر روز رو به تماشای غروب از تو بالکن و کنار دوستان (الانم) که باهام پولدار بودن شب می‌کردم‌.

سه هفته ست که یه همکار کروی داریم که قبلا هم همش تو شرکت های کروی کار می‌کرده. نه تنها از این حال شل بودن کارمندهای شرکت های آلمانی دچار کالچر شاک شده بلکه باعث شده من همش خواب کره و ژاپن ببینم. کاملا هم شبیه انیمه ست. دوست داشتنی اساسی.

به نظرتون برای یک عروسی ایرانی در آمریکای شرقی این لباس مناسبه؟ یا خیلی دیگه ساده و سیاهه؟ من آخه حقیقتا ساده زیستم نمی‌تونم پا به پای مهمونا برق بزنم.

Bild

توان خوندم خبرهای مربوط به توافق یا جنگ رو ندارم، حتا اینجا. هر اتفاقی می افته بیافته، فقط می خوام مردم تو کشور راحت زندگی کنن. واقعا ما که اومدیم بیرون چه ادعایی می تونیم داشته باشیم؟ همونطور که زمان جنگ حرف خود ایران نشینا با حرفهای ما ایران ننشینا فرق داشت، الان هم هیچی نگیم بهتره.

تا یادم نرفته اینم بهتون بگم؛ یه ایمیل مشتری رو انقدر دیر جواب دادم، بعد تقریبا سه هفته، آاوتو ریپلای اومد ازش. اونم نه این که مرخصیه و تا فلان تاریخ برمی‌گرده، این که دیگه تو اون شرکت کار نمی‌کنه. :)))

خسته اما با امییید، خسته امااا با لبخند..... با امید فرداهای بهترررر... به خانه برمی‌گردیم ♥️

امشب که داشتم جوجه رو می‌خوابوندم فکر کردم شاید این تابستون که گذشت، آخرین باری بوده که خانوادم رو دیدم. یاد بچگی ها افتادم که وقتی کنار مامانم می خوابیدم همیشه سینه ش بوی خوب می‌داد. به بابام فکر کردم که ما رو می‌برد مغازه ی آقا مظفر که برامون کتاب بخره. اشک ریختم، جوجه اشکام رو ندید و خوابید.

دلم تنگ شده بود براتون و کوتاه اومدم اینجا. همون حرفی که زارا چند وقت پیش زد رو حس کردم، واقعا نمی تونم وقایع روزمره بخونم با وجود اینکه این حس دور بودن از آسمان آبی هم اذیتم میکنه.