مارال

@misseyebrow.bsky.social

تن در برلین، جان در تهران

خونه داره کارتن بالا میاره و پول می‌خوره فقط. چطوری انقدر خرده ریز دارم؟ خسته شدم دیگه واقعا. هیچ‌وقت جمع نمیشه.

پنجشنه‌ی رندومیه. رفتم یه اجرا دیدم. بیرون بیگل خوردم. با مامانم تلفنی حرف زدم، و خالی شدم. ولی عین غروب جمعه دلم گرفته، چون صمیمی‌ترین دوستم به خاطر تصمیم‌ها و انتخابای خودم که به کسی صدمه‌ای هم نمیزنه، هویت و شخصیتم رو به طور کلی برد زیر سوال! وا!

قرار بود الان ایران باشم. بعد دم آخری دست و پام شل شد و نرفتم. حالا پر پر می‌زنم برای خونه. برای دخترخاله‌م و دوست صمیمی‌م از همه بیشتر. کاش پر داشتم پرواز می‌کردم دو ساعت می‌دیدمشون حداقل.

باز کاش حوضله داشتم توضیح میدادم که اتفاقا داستان هری پاتر خیلی دنیای منطقی خودشو داشته و ترجمه‌های ویدااسلامیه با همه ایراداش، دنیای جدید و جادویی رو وارد مین استریم نوجوون‌های اونموقع کرد. در ضمن یه توضیح نامه هم آخر کتاب ۴ گذاشته بود. مشکل اون رولینگ الدنگ هموفوب کثافته الان.

کاش حوصله داشتم تو توییتر می‌نوشتم که آزارگر بودن اون مرتیکه هم‌بازی لاله مرزبان، باز خشم رو به زن برگردونده. از اون مرتیکه عصبانی باشین و نفرت پراکنی رو به سمت اون ببرین. از لاله مرزبان سر انتخاب‌های خودش عصبانی باشین.

امروز میخواستم آشپزخونه رو finance کنم و سیستمشون ارور میداد چون نمیدونم پاسپورتم انقضاش زود تموم میشه. حالا با اینکه خیرسرشون اقامت دائم بهم دادن یه سال پیش. تو این مدت مسئولش هی سعی داشت کمک کنه و راهکار می‌گفت. گفت کسی هست که اون درخواست بده برات؟

تمام این مدتی که اینجا بودم از طبیعت قطع شدم. تنها رابطه‌م این گلای خونگیه. یه بارم ایران رفتم کویر. دلم درخت و جنگل و کوه میخواد.

هر باری که با شلوارک و بدون bra میرم بیرون درود می‌فرستم به خارج و به برلین. و اصلا دلم نمیخواد این حس رو با هیچ حس بدون‌دروطن‌ی عوض کنم.

روا نبود بعد از یه عمر سرمایه‌گذاری رو دوستی اون موقع که میخوای برداشت کنی، از همشون دور باشی. هیچ حلقه‌ی تاریخ‌داری نزدیکت نداری. فامیل و خانواده هم که هیچ. اینجور وقتا خیلی بیشتر دلم برای مانیا تنگ میشه.

یهو به خودم میام میگم وا! من واقعا میخوام که آشپزخونه سفارش بدم؟ یا همیجوری گذاشتم رو اتوپایلوت و میرم جلو؟

این عدالت ترمیمی هم واسه متعرضا و متجاوزا و اینا تعریف شد. مثلا برای دزد کسی دنبال عدالت ترمیمی نیست. دزدی؛ ۲ سال زندان. قاچاق؛ ۲۰ سال زندان. تجاوز/تعرض؛ اگه بگی ببخشید. عدالت ترمیمی🤝.

نیاز دارم یه برنامه شب شعر دانشگاه‌طوری. جوان و خام و دنیاندیده و به وجداومده از کلمه‌ها و اسم‌های نشنیده‌‌ی شاعرها.

زن‌های نزدیکم تو خونواده یا اونایی که برام الگو بودن همیشه درحال دوییدن و ساختن و فراهم کردن بودن. همیشه. انقدرالگوبرداری کردم که اصلا تصوری ندارم جز این چه جوری باید زندگی کرد که تو ۴۰-۵۰ سالگی فرسوده و ناامید از دنیا نشم؟

حاضرم هرکاری بکنم که یک نفر فقط یک نفر از کسایی که می‌دونم کنارش امن و امانم این روزا پیشم باشه. دستم رو بگیره. ما واقعا در مهاجرت دست تنهاییم. در همه چیزش.

چیزی که هیچوقت نمی‌تونم درک کنم حسادت خواهربرادریه. مگه میشه آدم به جیگر گوشه‌ش، پاره‌ی تنش حسودی کنه اصلا؟

متاسفانه اینجا همه‌ی دور و بریام آتیش‌هامون خیلی تنده واسه همین گر می‌گیریم و یهو خاموش میشیم. کاش چند تا دوست آروم و معتدل هم دور و برم نگه دارم

من فکر می‌کنم دیگه شاید واقعا طرف اشتباهم. انقدر به هر فکر و فعالیتی که اینجا کردیم فحش و ناسزا دادن. جوری تحلیل می‌کنن انگار اتاق جنگ اسراییل و آمریکا منتظر تجمعات برلینه. هزار هزار میرن تو خیابون‌های کانادا و اروپا میگن کینگ و ترامپ. فحش حمله نکردن ترامپ رو هم ما می‌خوریم.

دنبال دوست صمیمی هستم که هوموفوب و ضدمهاجر و متحجر و فقط دنبال پول نباشه هستم. با روحیه‌ی مناسب برای لذت بردن از چیزهای کوچیک در زندگی.