Shadiiiii
@shadi58.bsky.social
حال را باید فهمید پرسیدن را همه بلدند .....
زمان که میگذره آدما بیشتر از حرفهاشون خودشون رو نشون میدن.یه رفتار کوچیک که فکرش رو نمیکردی کافیه تا تمام چیزهایی که دربارشون باور داشتی، ترک برداره.اون موقع میفهمی چقدراز بعضیها تعریف قشنگی توی ذهنت ساخته بودی، در حالی که خود واقعیشون خیلی با اون تصویر فاصله داشته و یه گوشه از دلت ساکت میشه....
خیلی قشنگه وقتی یکی اگر دیر جواب بده عذر خواهی میکنه،یا بهت خبر میده که مشغوله تا ذهنت بی دلیل درگیر نشه درکل،ارتباط خوب واقعاقشنگه....
داستايفسكى يه جا تو يادداشت هاى زيرزمينی میگه: "نمىدانم دارم روزهايم را مىكشم، يا روزهايم دارند مرا مىكشند؛ در هر صورت جنايتی در حال وقوع است.....
اعتراف می کنم اینجانب✋️امروز پستها رو نخونده لایک کرده🚶♀️🚶♀️🚶♀️🫣
اگر بمیرم، احساس کسی را خواهم داشت که از شهربازی بیرون میرود، بدون اینکه سوار هیچ وسیلهای شده باشد...... #جز از کل، استیو تولتز.
بانوان عزیز این رفیق ما در دایرکت به انتظار شما نشسته .لطفا با قدوم مبارک باعث مسرت و شادی او و ما شوید🫠 پیشاپیش از قدم رنجه ی شما کمال تشکر دارم
جای سوال پیچ کردن من دو نفر از بانوان رو هدایت کن بیان دایرکت معاشرت کنیم
امروز ۵/۵/۵ و من دیگه برام مهم نیست که جنگ شده یا نه،فقط میتونم بگم گوه تو این زندگی که ما کردیم.... (اینجانب ته مونده ی اعصابش رو هم از دست داده)
اگر بخوام حالمو توصیف کنم اینجوریه که: خستم ولی جوری نیست که با خوابیدن بشه حلش کرد، عصبیم و چیزی نیست که آرومم کنه فقط عصبیتر میشم، بیقرارم ولی نمیدونم برا چی و تنهایی رو ترجیح میدم به حرف زدن با آدما، من خستم ولی نمیدونم از چی......
بعضی زخمها عجیبن! دیده نمیشن ،فقط هراز گاهی دوباره خودشون رو یادآوری میکنن. فکر میکنی زمان همه چیزو درست میکنه.اما زمان فقط یاد میده چطور با بعضی دردها زندگی کنی.و شاید فرق آدم امروز با آدم دیروز همین باشه که دیگه از زخمی که داره نمیترسه، از این میترسه که دوباره همون زخم رو از همون جا بخوره.....
آدم شرمنده زنده بودنش میشه وقتی میبینه،مادران این سرزمین فرزندانی به خاک سپردن که سالها براشون زحمت کشیدن....😭
ناراحت میشم وقتی مجبورم بگم" باشه اوکیه" درحالی که دلم میخواد صندلی رو پرت کنم سمتشون.....
شما یه مدت اولین مسیج رو نفرست، تا متوجه بشی به گیاه مُرده داشتی آب میدادی......
با درد بزرگ شدیم،با خستگی قد کشیدیم،اما هنوز به زندگی نرسیدیم.....
میگه :بعضیاز افکار میان یه چایی بخورن و برن،تو چرا سند خونه به نامشون میزنی.....
نمیدونم براتون قابل درکه یا نه اما این روزا احساس میکنم حتی خستگی هامم درد میکنه.....
ما که پدر و مادر های خودمون رو به خاطر گذشته هیچ وقت نبخشیدیم ،چطوری می خوایم جوابگوی نسل بعد باشیم ......
یه روز به خودت میای و میبینی مدتهاست برای هیچ چیز ذوق نکردی. انقدر اتفاق های مختلف از سرت گذشته که دیگه هیچ چیز مثل قبل هیجان زدت نمیکنه.کمکم یاد میگیری آروم از کنار خیلی چیزا رد بشی.شاید از بیرون اسمش بیتفاوتی باشه.اما حقیقت اینه بعضی آدمها احساساتشون رو خیلی گرون تر از قبل خرج میکنن.....
زیادی که بیدار بمونی ؛ چیزایی یادت میاد که خیلی وقت بود فراموششون کرده بودی.....
نمی دونم متوجه میشید یا نه، اما هم سخت می گذره، هم زود می گذره و هم نمی گذره.......
این ظرفا نشکستن؛ ولی یه روز یکی در اینکمد رو باز میکنه.....
به قول عباس جان معروفی: تمام مردم جهان زندگی می کردند و مافقط داشتیم زنده می ماندیم.....