@zolalsadat.bsky.social

فکر کردن الان که تنهام و این مرد نیست وقت مناسب خودکشیه. ولی دلم برای این مرد میسوزه. دلم برای مامانم هم میسوزه.‌ دلم نمیاد واقعا.

احتیاج دارم با کسی حرف بزنم. و هیچ‌کس رو ندارم. با خانواده و پارتنرم نمیتونم حرف بزنم چون نمیخوام اذیتشون کنم. خیلی از آشنایانم رو انقدر نزدیک نمیبینم و یا حوصله نصیحت ندارم. همکارانم، حتی غیر‌اروپایی، رو بهشون دیگه اعتماد ندارم. دوستای نزدیکم سرشون شلوغه و وقت برای ندارن و هزار تا دردسر دیگه دارن.

تقریبا کل مدیریت مالی خونه با منه. دست همسرم باشه دو روزه ورشکستیم. مثلا رفته کیک سفارش داده، برای تولد تودش که سی نفر مهمون داشتیم صد و پنجاه یورو کیک سفارش دادم.این رفته کیک شش نفره رو همین قیمت گرفته. واقعا اعصاب ندارم.

دیشب شوهرم منتم رو کشید و حسابی بوسم کرد. منم گریه‌هامو کردم که چرا اصلا بابا روز تولد من مرد، چرا اصلا ما اینجاییم، چرا من افسرده‌ام و غیره. واقعا باید چهار سال بعد از رفتن بابا گریه‌ها تموم میشد که نشده. شب خواب دیدم شکنجه میشم. زبونمو کندن و میخواستن دارم بزنن و گفتم تیربارون کمتر ترسناکه، لطفا...

این مرد کلا یادش رفته بود تولد منو، و برنامه سفر کاری ریخته و شب دیروقت میرسه خونه. واقعا به تخم هیچ‌کس نیستم. هیج کس. کاش عرضه خودکشی داشتم. حتی تو این کارم ناتوان و مضحکم. لیگ چهل‌ساله‌های شکست خورده.

از پسورد، پسورد منیجر، و two-factor authentication حقیقتا باردارم. همواره در ترس از دست دادن دسترسی به ابزارهای مهم و اطلاعات شخصی. واقعا یه تاری تنیدیم با پیشرفت تکنولوژی دور خودمون که به اون ده سال طول عمر اضافه (اونم احتمالا و برای ثروتمندان) نمی‌ارزه.

مادرم رو دوست میدارم، خیلی زیاد. دلم میخواد برگردم تو بغلش.یا بابا بلندم کنه تا به زندگی لبخند بزنم. رنج بزرگسالی.

BildBild

واقعیتش یه دوستم پیام داد که اگه تولد میگیری من برنامه بریزم بیام. منم گفتم نه. توانشو ندارم. خیلی افسرده‌ام. بعد یادم اومد که از زمان بزرگسالیم تا حالا فقط یک بار دیگران برام تولد گرفتن. حتی این مرد هم اینجوریه که خب اگر میخوای تولد بگیریم. منم میگم نه. اونم میگه باشه.

قدیم‌تر که خودم مدیر بودم مردای تیمم گه میخوردن شوخی جنسی بکنن تو جلسه‌ها. الان با ده تا مرد تو یه تیمم و هفته‌ای یه بار باید شوخی جنسی رو در جلسات تحمل کنم۰

صبح رو با فهمیدن اینکه برادران صفاریان‌پور احتمالا الگوشون برادران بوگدانف در فرانسه بوده شروع کردم و برگ‌هایم! جدی میخوام ازشون بپرسم ایده خودسون لوده یا پدر مادرشون. ولی دیگه فک کنم سیاوش بلاکم کرده😆 حالا امیدوارم سیاوش و فواد نرن لپ و لب بکارن 🤣

واقعا برام ناامید‌کننده‌ست که برای مطرح کردن عدم حمایت دولت‌ها از مادران، مدام یه لگد به زنی که واقعا کار کردن رو دوست داره هم میزنن. مدام تکرار اینکه زن اگر مسئله اقتصادی نباشه میخواد کار نکنه و بچه‌داری کنه. البته که مادرای شاغل باید جوابشون رو بدن که نمیدن. شایدم ما در تعریف زن نمیگنجیم.

سر صبحی مامانم تو اینستاگرام "پاییز آمد از رفیق فدایی سعید سلطانپور" رو برام فرستاده. احتمالا از تنها چیزی که شانس آوردم در زندگی تمایلات فرهنگی پدر و مادره. شایدم اگر اینجوری نبود بهتر بود و کمتر حرص میخوردم و سازگارتر بودم با جهان. الان چون مغزشویی شدم از تمایلاتشون راضیم.

گس وات، خودایمنی نبود، تو خونه مامان ساس اومده و همه این مدت ساس داشته میگزیدتش شبا. در نهایت از اضافه نشدن خودایمنی چهارم بسیار خشنودم. واقعا در کل سال‌های بزرگسالی، از ۱۸ سالگی،با بیماری جدی پدر مادر روبرو بودم و توانی نمونده برام. وحشت از بیماری فلجم میکنه.

What is eating Zolal Sadat... احتمالا نزدیکی دوباره روز تولدم، که همانا دیگه نزدیکی دوباره روز مرگ باباست. چطور ممکنه چهار سال.

از اون روزاست که این مرد رفت شصت ساعت اسنوکرر و منو کاشت. واقعا ریدم کله اسنوکر. قهرم باهاش. کلا میره فراموش میکنه منم وجود دارم.

واقعا اینکه recruiter ها آدم رو گوست می‌کنن خیلی مسخره‌ست. جدی همه صنعت شده فقط ادا و ورور. عنمم دستشون دیگه نمیدم.

این پیرمرد آلمانی آشنامون خانومش آلزایمر گرفته بود، یک سالی قبل مرگ گذاشتش دیگه آسایشگاه. ماهی شش هزار یورو. یه آپارتمان اضافی داشتن که فروخت و از پولش این هزینه رو داد. من واقعا به این فکر می‌کنم که چه بلایی سر ما میاد، بدون هیچ سرمایه‌ای، با حقوق بازنشستگی هزار و اندی یورو. شانس بیاریم پیر نشیم.

بالاخره جواب نمونه‌برداری مامانم اومد و گفتن احتمالا اون خودایمنی جدیدی که فکر میکردن داره رو نداره. صاف شدم از مریضی‌های خودم و این مرد و خانواده.

بنده در این سن و در شرایط گه‌باری که دارم، تازه میفهمم تشویق والدین به پزشک شدن رو. وسط این افسردگی به نظرم کار خیلی درستی هم میاد، نه که اجبار کنی، تشویق و توضیح فوایدش. به حای دوازده سال پاره شدن در هوافضا، دوازده سال در پزشکی پاره میشی، عوضش هر روستایی کار برات هست و درآمدت ده برابره.

کاراکتر دل‌تورو در فیلم رو چقدررررر دوست داشتم. قهرمان ناپروری قصه، در برابر تاکیدش بر سازماندهی، رو هم همین‌طور. حضور جدی مردم، حتی بچه‌ها. واقعا که Viva la revolution

مشاهدات محدودم میگه تایم‌لاین فرانسه در توییتر خیلی بیشتر درگیر وزن و هیکل هستند، به مراتب هم پولدارتر از آلمانن و اداهاشون عجیب غریب بیشتره. آلمان رو از این نظر بیشتر میپسندم برای خودم. خیلی خاکی‌تره شرایط.

واقعا جقی که مرد با "تکنولوژی" و در چند سال اخیر "هوش مصنوعی" میزنه برام تهوع‌آوره و مضحک.

Bild

در خرابی مارکت یکی از این جوجه ceo های آمریکایی یه چیزی نوشته تو لینکداین که آه و واویلا مجبوریم لی‌آف کنیم. و گس وات: ملت زیرش نوشتن وای طفلکی حتما گفتن این تصمیم به تو هم به اندازه لی‌آف شدگان آسیب میزنه. 🤢🤢🤢 کی میشه آدم اون نقاب رو کنار بزنه و تو این جهان پرفورماتیو به تک تک این آدما بشاشه.

وایت حتی نظریه‌پردازی و خطابه در خصوص diversity رو هم برای خودش برداشته و ازش پول درمیاره. یاد این مردا میفتم که میرن سمینار برگزار می‌کنن راجع به مسائل زنان. واقعا دنیا داره حالمو بهم میزنه. نمیتونم.

واقعا اینکه شامپانزه اونجوری بغلت کنه سعادته. من اگر همچین اتفاقی برام میفتاد در زندگی حداقل یک سال گریه میکردم.