ایرما

@eermaa.bsky.social

با این که سختم مشکلم دول‌ستیز و موافق کنسل کردن ذکور

این که کسی موقع حرف زدن از جمهوری اسلامی بگه ایران یه مورمور و خارش و چندشی زیر پوستم میاره که می‌خوام بالا بیارم. کسی که در این حد هم ظرافت زبانی نداره واقعن خطرناکه چون یا مفاهیم تو ذهنش تفکیک نشده‌ن، یا سوءنیت داره مث ترامپ. جمهوری اسلامی جمهوری اسلامیه، نه ایران.

یکی از آشناهامون (درواقع اکس یکی، که لایه بسیار خنده‌دارتری به قضیه اضافه می‌کنه، ولی حالا به هر صورت) به استوریم درباره جنگ ریپلای زده پاشو بیا ایران بعد بلندگوی جمهوری اسلامی شو و بگو ما جنگ نمیخوایم :)))) بابا جمهوری اسلامی هم که جنگ می‌خواد که. سر این فقره باید از انگ دیگه‌ای استفاده کنی بچه جون.

پهلویست از اون‌ور و چپ از این ور، بر طبل جنگ می‌زنن که «باید ادامه پیدا کنه» و «هرکس بگه جنگ بده تو بغل آخونده». خب باهم دوست شید شما که اینقدر مواضعتون عین همه. آخونددوست‌ها هم اتفاقن جنگ رو می‌خوان ادامه بدن. با اونا هم دوست شید/بجنگید. ما فقط اضافه موندیم این وسط.

تویی که شعار “مرگ بر سه فاسد” میدی، غلط میکنی برای اعدام کسانی که براشون آرزوی مرگ میکنی اشک تمساح میریزی.

از چپ‌ها همون قدر حالم بهم می‌خوره که پهلویست‌ها. یک مشت مادون انسان برده ایدئولوژی‌های تاریخ‌گذشته که انسان براشون ایده است نه بدنی ساخته شده از گوشت و خون و عصب و احساس. مدام درحال توجیه جنایت، حالا جنایت رو اسراییل بکنه یا حماس یا جمهوری اسلامی یا آمریکا. ریدم تو یک به یک‌شون.

امروز رفتم پیش دوست جدیدم. گفت بیا، بیا انسان کوچولوی بدبخت. صورتت رو به پوستم بچسبون و اینقدر خودتو منقبض نکن، شل کن و تکیه بده. شل کردم و تکیه دادم.

Bild

امروز خیلی بد بودم. یادم اومد امیر گفته بود بلواسکای برای چسناله کسی که خارج ایرانه بد نیست. دوباره اپشو ریختم. یه اندوهی ازم داره می‌چکه که عین قیر چسبنده‌ست و خواهد موند باهام. جمهوری اسلامی زندگی رو در من کشت. بیرون این اتاق بهار داره می‌تازونه و من هرگز اینقدر دور از ذره‌ای خوشی نبوده‌م.

از خشم دارم می‌ترکم نمی‌دونم چیکار کنم. مطمئنم خیلیا مثل منن. کاش می‌ریختیم تو خیابون. خشتک «مسئولین» رو می‌کشیدیم سرشون. کاش یه حرکتی می‌کردیم. وای دارم می‌ترکم.

خوابت رو می‌دیدم دختر درخشان و عزیزم :(( با اون چشم‌های روشن و زندگی کوتاه. واقعن یک دم درخشید و جست و رفت.

Bild

کاش مردم شهرو خالی کنن :((( کجا برن البته؟ در محل‌های مشخص‌شده برای بحران‌های بزرگ که ج ا برای مردم فراهم کرده؟

زیر دست دندونپزشک درحال عصب‌کشی باشی بعد دکتر و دستیارش هی درباره بندرعباس و خبرهای جدیدی که میاد حرف بزنن. کابوس در کابوس. اینقد🤏🏻 فاصله داشتم تا قشنگ گریه کنم. چند قطره اشکی ریختم البته به تناوب، دکتر هم هی می‌گفت نترس و بیشتر فشار می‌داد. می‌خواستم بگم از غصه‌ست از ترس نیست ولی نمی‌تونستم.

دوستم بهم کتابی که تازه از رومن گاری دراومده رو عیدی داد. کسی که ترجمه سروش حبیبی رو خونده باشه نمی‌تونه چنین زبان نخراشیده‌ای رو هضم کنه و البته طنز ظریف رومن گاری همچنان از لای چنگک‌هاش دلبرانه زده بیرون و این تناقض رو غیرقابل‌تحمل‌تر می‌کنه. ولی دیگه وقتی رسیدم به «برگذار کردن» نتونستم ادامه بدم. عوق.

BildBild

سه روزه نمی‌دونم ‌چه بلایی سرم اومده گوارشم برگشته به دوران اسپاسمای عصبی کودکی و گلاب به روتون یکی‌درمیون گوز و آروغ. البته می‌دونم چه بلاییه، بیش از حد خونه مادرم مونده‌م. این پانسمانم باز کنم ایشالا و برم دور شم باز 🤲🫠

ساختمان ما یک دیوونه‌خونه واقعیه و از وقتی همسایه جدید اومده و مشغول بازسازی شده اتمسفر آشفته این دیوونه‌خونه ضربدر ده شده، خلاصه کنم راه‌پله تا پریروز جوری بود انگار تو گلفروشی بمب زده باشن و بالاخره پریروز بعد کلی جار و جنجال تمیز شد. الان نون سفارش دادم، پیک دیر کرد و منم ناهارمو خوردم. الان بالاخره

مدت درازی آرامش سفت و بی‌خدشه‌ای ساخته بودم برای خودم. همه‌چیز در پراسترس‌ترین موقعیت‌ها برام نرم و قابل عبور پیش می‌رفت. از پارسال هی اپیزودهای بی‌آرامش وارد شده و بیشتر از این‌که آشفته‌م کنه متعجبم می‌کنه اینقدر عادت ندارم بهش دیگه. یک زمانی هرروز همین بودم که امروز، خواب آشفته و تپش قلب شدید و بدن منقبض.

اندوه و استیصال دوستمو می‌بینم و کاری ازم برنمیاد. هی میام یه چیزی بگم می‌بینم هیچی در چنته ندارم. «تنها چیزی که چاره نداره مرگه».

یادم رفته بود این کثافتی که مردم اسم «آبجوی دست‌ساز» روش می‌ذارن چقد گهه. یک و نیم لیوان دیشب خوردم تا همین الان حالم بده و معلومم نیست خوب بشه یا نه. سر جمع دو ساعت تونستم بخوابم بعد از کلی بالا آوردن و الانم سردرد و احوال تخمی کیری. از دست خودم ناراحتم که یادم رفته بود و خوردم این کثافت رو :(

یه بلواسکای رو می‌ذاشتید برای ما بمونه دیگه، هرچی دول‌دار و سطلیه اومدن. دولاتونو ببرین توییتر.

یه گربه گیر کرده ظاهرن در یه شعاع نزدیک من، ولی نمی‌تونم پیداش کنم. صداش خیلی زیر نیست و احتمالن بچه نیست اما خیلی جگرسوز ناله می‌کنه از دیروز. رفتم دور زدم محله رو ولی نتونستم پیداش کنم و حدس می‌زنم هرجا هست ساکنان سفر مفر رفتن و راه این بسته شده، چیکارت کنم مامان جان :((

خواب دیشبم ترکیبی از نوستالژی خونه بچگیم و اتمسفر ناخوشایند آرت‌سین تجسمی ایران و لهو و لعب با دست‌اندرکاران این حوزه بود. مدت‌ها بود خواب لهو و لعبی ندیده بودم همون خوابی که دوسپسرم آخوند بود هم چندتا بوس ساده داشت فقط.

زندگی واقعن در یک لحظه می‌تونه تموم بشه و گرفته بشه ازمون. یه اتفاق در لحظه می‌تونه زندگی رو از ما و ما رو از عزیزامون بگیره. از فکر این دختر و زندگی کوتاهش و بچه بی‌مادرش درنمیام، چقد به مو بندیم جدی و چقد همیشه حس می‌کنیم پشتمون به کوهه!

این چه عداوتیه که مردم با تخم‌مرغ پخته دارن؟ یعنی چی که فلان چیز بو یا مزه تخم‌مرغ می‌ده نمی‌خورم؟ مگه بده مزه تخم‌مرغ؟ داستان چیه؟

مدتیه که فکر رفتن به جایی دور و فرار از هرآنچه می‌شناسم وسوسه‌م می‌کنه هرچند هیچ ایده واقعی و عملی هم در موردش ندارم. امروز یه پادکست شنیدم در مورد یه آقایی که می‌خواسته خودکشی کنه ولی تصمیم خودکشی رو تبدیل به سفری دراز می‌کنه. مصمم‌ترم کرد که واقعن بهش فکر کنم. این همه آدم کردن، تو هم بکن، شاید شد.

رزلوشن ارتباطی امسالم اینه که وقتی کسی جوری رفتار می‌کنه انگار در دسترس بودنت رو ازت طلب داره، زمانی جواب بدم که دیگه به دردش نمی‌خوره. از آدم وقیح بدم میاد خدایا هرگز منو وقیح نکن (بگو تو شرم دائمی از وجودت رو درمان کن، نمی‌خواد نگران وقیح شدن باشی)

چقدر خواب عجیبی دیدم اصن باورم نمی‌شه همچین چیزی دیدم :/ با یه پسری دوست شدم که تو یه جزیره زندگی می‌کرد رفتم پیشش چندروز اونجا بودم همه‌چی خوب، مهربون، ردیف، بوس‌بوسی. لحظه آخر خدافظی کردم بیام دیدم لباس آخوندی پوشیده و آخوند بود 😭😭 عباش هم سبز کاهویی =)) خدایا این چی بود من دیدم آخه