kami

@kami4297.bsky.social

‌ به کمی سبکسری و بی‌خیالی نیاز داری تا از زندگی لذت ببری، و به کمی شعور تا از لغزش‌ها بپرهیزی، همین کافی است..

نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرم برفت در همه عالم به بی دلی خبرم نه بخت و دولت آنم که با تو بنشینم نه صبر و طاقت آنم که از تو درگذرم مرا مگوی که سعدی چرا پریشانی خیال روی تو بر می‌کند به یک دگرم #سعدی #هوایی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

Bild

از ضعف،به هر جا که نشستیم وطن شد وز گریه،به هر سو که گذشتیم چمن شد جان دگرم بخش که آن جان که تو دادی چندان ز غمت خاک به سر ریخت که تن شد پیراهنی از تار وفا دوخته بودم چون تاب جفای تو نیاورد کفن شد هر سنگ که بر سینه زدم،نقش تو بگرفت آن هم صنمی بهر پرستیدن من شد #هوایی

‏دعوی پیر خرابات به حق بود به حق عمل شیخ مناجات ریا بود ریا هر که جز مهر تو اندوخت هوس بود هوس آن که جز عشق تو ورزید هوا بود هوا ‎#فروغی_بسطامی ‎#هوایی

نه شرط عشق بود با کمان ابروی دوست که جان سپر نکنی پیش تیربارانش گر آید از تو به رویم هزار تیر جفا جفاست گر مژه بر هم زنم ز پیکانش حریف را که غم جان خویشتن باشد هنوز لاف دروغست عشق جانانش گلی چو روی تو گر ممکنست در آفاق نه ممکنست چو سعدی هزاردستانش #سعدی #هوایی

Bild

هرکس شده مشغول نصیحت به همه؛ اما زِ تماشای خودش دور شده عیب همه را جار زند هر ساعت، بر عیب خودش که می‌رسد کور شده. صائب تبریزی

تو زیباترین حزن من بودی ،  عزیزترین زخمم بودی ... و اینکه با افعال گذشته از تو یاد می‌کنم ،  غم‌انگیزترین شکل انقراض است که برگزیده‌ام ... حمید سلیمی

مارکز تو "صد سال تنهایی" خیلی قشنگ میگه: " آیا بهتر نبود که میرفت و در قبر خود میخوابید و می‌گذاشت رویش خاک بریزند؟ و بدون وحشت از خدا میپرسید که آیا واقعا خیال میکند مخلوقاتش از آهن درست شده‌اند که بتوانند این همه درد و بدبختی را تاب بیاورند؟ " . و چقدر وصف حال ماست.......

بهترین شیوه زندگی آن نیست که نقشه‌هایی بزرگ برای فردابکشی. آن است که وقتی آفتاب غروب می‌کند، لذت یک روز آرام را چشیده باشی وشب باوجدان راحت سر بربالش بزاری

یار آن بود که صبر کند بر جفای یار ترک رضای خویش کند در رضای یار یار از برای نفس گرفتن طریق نیست ما نفْس خویشتن بکُشیم از برای یار ای باد اگر به گلشن روحانیان رَوی یار قدیم را برسانی دعای یار هر کس میان جمعی و سعدی و گوشه‌ای بیگانه باشد از همه خلق آشنای یار #سعدی #هوایی

Bild

از در درآمدی و من از خود به در شدم گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکن شود بدیدم و مشتاق‌تر شدم من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت کاول نظر به دیدن او دیده‌ور شدم گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم #حضرت_سعدی #هوایی

Bild

هر کسی را سیرتی بنهاده‌ام هر کسی را اصطلاحی داده‌ام ما زبان را نَنْگریم و قال را ما روان را بنگریم و حال را ناظرِ قلبیم اگر خاشِع بوَد گرچه گفتِ لَفظ، ناخاضِع رُوَد زانک دل جَوهر بوَد، گفتن عَرَض پس طُفَیل آمد عَرَض، جَوهرْ غَرَض آتشی از عشق در جان بر فروز سر به سر فکر و عبارت را بسوز #مولانا #هوایی

Bild

مجنون عشق را دگر امروز حالت است کاسلام دین لیلی و دیگر ضلالت است ای مدعی که می‌گذری بر کنار آب ما را که غرقه‌ایم ندانی چه حالت است جز یاد دوست هر چه کنی عمر ضایع است جز سر عشق هر چه بگویی بطالت است سعدی بشوی لوح دل از نقش غیر او علمی که ره به حق ننماید جهالت است #سعدی #هوایی

Bild

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود عاقبت در قدم باد بهار آخر شد صبح امید که بد معتکف پرده غیب گو برون آی که کار شب تار آخر شد در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را شکر کان محنت بی حد و شمار آخر شد #حضرت_حافظ #هوایی

Bild

ما شکوه از آن زلف پریشان چه نویسیم این قصه دراز است به یاران چه نویسیم خواهیم به نامت نظر غیر نیفتد از رشک ندانیم به عنوان چه نویسیم ما مشق جنون کرده‌ی این دامن دشتیم از ابجد طفلانه‌ی یونان چه نویسیم سامان سخن کو، دل ویران حزین را بغداد خراب است به سلطان چه نویسیم #حزین_لاهیجی #هوایی

Bild

همه چیز مال ما نیست خب فاصله هم هست و من فاصله ها را دوست دارم میهنم همان عشقی است که همه جا هست گاهی بین تیرگی و روشنایی فرقی نمی توانم گذاشت اما تو هنوز هم پا به پا می کنی زمین زیر پایمان را محکم نمی کنی و ما می مانیم تا ببینیم

و می گویید غبار فقط خودش را معلق می کند اما فشاری که آن را شناور می کند یا به رویا وامی داردش و زمین را لمس می کند همین است که ناپیداست و هیچ است و بی نهایت اصل هم همین است