بعد از ۸۷ روز قطعی با فیلترنت سابق وصلیم. زندهباد تابآوری، زندهباد زندگی
جولیا پندلتون
@mousaviam2.bsky.social
نقد یک وضعیت لزوماً به معنی تایید وضعیتهای همجوار آن نیست. در این حساب کاربری به همه اعتقادت مذهبی و غیرمذهبی توهین میشه. حتی شما. آنارشیست فمنیست.
بچهها من وی.پی.ان ندارم. برای رفتن به ایکس چه وی.پی.ان رایگانی کار میکنه؟
تازهوارد بودن کسی هرگز دلیل نمیشه که دیگران حق اظهار نظر نداشته باشن. شبکه اجتماعی جای گفتوگو و تبادل دیدگاهه، نه جایی که گروه قدیمیتر دیگران رو ساکت کنه. محدود کردن بر اساس مدت حضور یا تعداد پست، منطقی نیست...
من اول با مردسالاری مخالفم، بعد با آخوند. آخوند فقط یکی از شکلهاشه؛ مردسالاری خیلی قدیمیتر و عمیقتر از این حکومته. این بره هم اگر ذهنیت عوض نشه، یه نسخهی اتوکشیدهترش هنوز توی خونهها و جامعه نفس میکشه. رفتن آخوند لازم هست، کافی نیست.
پیر شدم گرگ شدم. به قول اخوان گرگ هاری شدهام هرزه پوی و دله دو شب درین دشت زمستان زدهٔ بیهمه چیز میدوم، برده ز هر باد گرو چشمهایم چو دو کانون شرار … همه بیرحمی و فرمان فرار
ناراحتم وقتی میبینم داره خودش رو اذیت میکنه، دوستت دارم حمایتش کنم ولی میترسم حس ناامنی بگیره؛ نمیدونم چکار کنم؟
به نظرم احتمال حمله هست، ولی نه اونجوری که بعضیا خیال میکنن فردا صبح قراره شهرها رو بزنن. دنیا اصولاً حال جنگ نداره، مخصوصاً با کشوری که میدونه اگه جرقه بخوره نصف منطقه میریزه به هم. واسه همین فعلاً ترجیحشون اینه که ما آرومآروم له بشیم تا اینکه یکهو منفجرمون کنن.
دیشب دوباره با کلی کابوس درگیر بودم، از این مدل خوابهایی که بیدار میشی و دوباره میخوابی باز ادامه خواب رو میبینی، دیدم دارم میمیرم ولی تجربه متفاوتی بود. داشتم چیزی مینوشتم و طبق معمول که بیتابیهامو با موزیک آروم میکنم که خوابم برد. حالا دلم نمیخواد محتوی خواب یا کابوسم رو اینجا دوباره بنویسم
چرا ما چون گل هفت رنگ هستیم؟ همیشه با دوستان در جنگ هستیم... قبل و بعد شعر رو هم یادم رفته!
وقتی به فرد یا جریانی اختیار و نمایندگی میدید، یادتون نره مسئله فقط شعار نیست، پای توازن قدرت وسطه. طبقهی بالا برای حفظ نظم خودش از هیچ ابزاری نمیگذره؛ سرمایه داره، ابزار سرکوب داره، تریبون داره، و مهارت عجیبی در روایتسازی و بزک کردن واقعیت. قدرت فقط رأی و حرف نیست، پشتش سازوکار خوابیده.
معروف است که میگویند «کسی، کس را تحقیر نمیکند؛ مگر در خود احساس حقارت کند.» این کلید تشخیص این آدمهاست. آدمهایی که توان بزرگ شدن را در خود نمیبینند و تلاش میکنند تا دیگران را کوچک کنند. خود را برتر نشان میدهند تا دیگران ضعفهای آنها را نبینند. اگر قامتشان به شما نمیرسد، پای شما را خورد میکنند.
توی گروه نشستم و دارم برای psp گریه میکنم... خدایا این چه زجریه که اینها میکشن...
همه به یه شکل با درد کنار نمیان. یکی فریاد میزنه، یکی مینویسه، یکی ساکته. زندگی کردن وسط بحران بیشعوری نیست، مکانیزم بقاست... پلیس احساسات بودن هم کمکی نمیکنه. هیچکس موظف نیست ۲۴ ساعته فقط سوگ تولید کنه.
والا من هر روز اون آدمهای که جلوی چشمم کشته شدن راه میرن... اگه همین چهارتا بقول رامین *س نگم واقعا دق میکنم... روانم همینجوری داره له میشه... اجازه بدید هرکسی مدل خودش، خودش عزاداری کنه. اگرم اذیت میشید خب گزینه آنفالو، بلاک هست...
اگه با کسی دعوام بشه و بفهمم مقصرم، سعی نمیکنم توجیهش کنم، عذرخواهی میکنم، واقعی و صریح. اگر بشه جبران میکنم، اگر هم نشه حداقل مسئولیتش رو میپذیرم. ناراحتیِ طرف مقابل رو انکار نمیکنم، چون میدونم احساس آدمها با منطق خاموش نمیشه. برای من دعوا پایان رابطه نیست؛ فرصتیه برای بالغتر بودن.
امروز فهمیدم وقتی کسی با تیکه انداختن ازم توجه میگیره، مغزش پاداش میگیره و همون رفتار رو تکرار میکنه. اگر من اون توجه رو قطع کنم، یا آرومآروم خاموش میشه یا یه مدت شدیدتر میشه (همون چیزی که بهش میگن «extinction burst»). اگه اون مرحله هم واکنش نشون ندم، بازی تموم میشه.
منم مثل شما فقط میخوام این کابوس تموم شه. تجربه نشون داده اگه وسط راه نقد ممنوع بشه، فرداش دوباره یه استبداد تازه درست میکنیم. جمهوری اسلامی باید بره، حق پرسیدن و نقد کردن هم باید بمونه.
۱. هستی اجتماعی انسان ذاتی است که شعور اجتماعیاش را تعیین میکند. ۲. هستی اجتماعی انسان همراه شعور اجتماعی روی هم رفته خودیت اجتماعی انسان را تشکیل میدهند
تمرین آیینهنویسی. دنکیم نییعت ار شا یعامتجا روعش هک تسا یتاذ ناسنا یعامتجا یتسه۱- دنهد یم لیکشت ار ناسنا یعامتجا تیدوخ هتفر مه یور یعامتجا روعش هارمه ناسنا یعامتجا یتسه ۲-
تمرین آیینهنویسی. دنکیم نییعت ار شا یعامتجا روعش هک تسا یتاذ ناسنا یعامتجا یتسه۱- دنهد یم لیکشت ار ناسنا یعامتجا تیدوخ هتفر مه یور یعامتجا روعش هارمه ناسنا یعامتجا یتسه ۲-
همسر اون پدر و پسری که توی اسلامشهر کشته شدن توی شهرک ما بودن... زندگیشون از بچگی تا الان که کشته شدن غم روی غم بود... اون از مادرش که توی راه همدان با دو خواهرش توی تصادف کشته شدن، اون از خواهر سومش که سال مادر و خواهرش فوت کرد، اون از پدرش که با کارگری بچههاش رو بزرگ کرد و برادری که سرطان گرفت
امروز خیلی اینجا بودم و زیاد نوشتم. حس کردم لازم بود حرف بزنم و کمی ذهنم را خالی کنم. بعداً دوباره برمیگردم. پس فعلا خداحافظ
فرسودگی عاطفی کم بود تازه فهمیدم با نادیده گرفته شدنم تریگر میشم! حالا هی بررسی کردم یادم افتاد یکباره ۲۰۰ نفر همزمان بهم تهمتزدن و هم طردم کردن! الان هر مدل این رفتار رو میبینم... واکنش وحشتانک نشون میدم. بعدش به غلط کردن میافتم!
واقعیت ساده است: میشود هم رفاه مردم را خواست، همزمان سیاستمدارها را نقد کرد. این دو هیچ تناقضی ندارند. جهان بالغتر از این بازیهاست: نقد، نفرت نیست. اختلاف، دشمنی نیست.