Serial Chiller

@serialchiller.bsky.social

You have to believe because i say so.

در حالی‌که در همه‌جای دنیا، تراماهای هر فرد برمی‌گرده به کودکی و رابطه با پدر مادر، تو ایران تراماهای ما به نفر سومی هم برمی‌گرده: آخوند. یعنی شما تبلور آخوند رو در همه‌چیز ایرانیا در هر کجای دنیا می‌بینی، حتی کسی که سال‌ها از آخوند فاصله گرفته باشه و جای دیگه دنیا زندگی کرده باشه.

دلم می‌خواد برم تو یه farmhouse زندگی کنم. می‌دونم خیلی سخته ولی راستش، من کار خیلی سخت رو به هر روز و هر لحظه استرس داشتن ترجیح میدم. از anxiety attack خسته‌ام دیگه. تازه الآن اوضاعم خوبه ولی حس می‌کنم سال‌های طولانی دست و پنجه نرم کردن با general anxiety و انواع فرم‌های اضطراب داغونم کرده.

عین سکویی که تا صدای طرف رو می‌شنید می‌گفت تو هم مزدوری، شدم. تا یکی یه کلمه میگه، تو دلم این‌جوریم که پاشو! پاشو برو سرکارت! مغز ما رو هم نخور. :)) یه سری کلمه‌های کلیدی وجود داره که تا می‌شنوم دیگه تا تهش میرم و برمی‌گردم.

تو توییتر دیدم یکی پیش‌بینی کرده کی دوباره جنگ شروع میشه، یهو حالم بد شد. وقتی به این فکر می‌کنم که همه تازه دوباره برگشتن تهران، تمام بدنم درد می‌گیره. فکر این‌که نفهمم هرکدوم از اعضای خونواده‌ام کجان و معلوم نیست اگه همین اینترنت فکستنی هم قطع شه، چجوری تماس بگیرم باهاشون داره می‌خورتم.

دیروز دوستم یه چیزی گفت که ذهنم رو مشغول کرد و گفتم بیام اینجا نظر شما رو بپرسم و ببینم شما چطور به قضیه نگاه می‌کنین. اگه همین فردا این رژیم از هم فرو بپاشه و رفراندوم برگزار بشه و یکی از گزینه‌ها حکومت مذهبی/اسلامی باشه، خیلیا بهش رأی میدن (به دلایل زیادی).اون وقت چی؟ برنامه ما واقعا چیه برای آینده؟

ج.ا داره همین‌جور آدم دستگیر می‌کنه و به همه هم انگ جاسوس و خیانت به وطن می‌زنه که مجازات هر دوی اینا اشد مجازات یعنی اعدامه. من حقیقتا سوالم اینه که چه باید کرد؟ حتی اگه مثل ۶۷ نشه بازم گسترده و زیاد خواهد بود.

انقدر تو این یه مدت استرس داشتیم که انگار بدنامون خالی شده بود از تو و نمی‌فهمیدیم. از دیشب کم‌کم خستگی زیاد و مریضی بهمون غالب شده. به زور خودمون رو در طول روز می‌کشیم که کارا انجام بشه.

مارک روته به ترامپ گفته ددی؟ 😳 من دارم توانایی فهمیدن این‌که چه اتفاقاتی واقعین و چیا نیستن رو از دست میدم. جدی جدی تو ماتریکس داریم زندگی می‌کنیم.

فکرم اینه که دیاسپورای ایران خیلی فاصله داره از بدنه مردم تو کشور، مخصوصا بعد خیزش مهسا این فاصله خیلی عمیق شد. هرکسی که بعدش رفت ایران می‌گفت که ایران خیلی تغییر کرده و اصلا قابل مقایسه با قبل نیست. همین شده که کسایی که تو همین ۵سال اخیر مهاجرت کردن، عملا دیگه حرفای ایرانیای داخل رو متوجه نمیشن.

داشتم فکر می‌کردم که مردک انقدر رفته تو عمق زمین که الآن اگه به مغاک خیره بشی، حقیقتا اون ته مغاک، دو تا چشم می‌بینی که بهت خیره شدن.

عین مرغ سرکنده هی می‌پیچم به خودم. یعنی چی که هشدار تخلیه داده برای رشت؟ ملت همه رفتن شمال که مثلا تهران رو تخلیه کنن. الآن دارن شمال رو می‌زنن؟ شمال هم که همه‌چی تو همه عین کلاف.

مامانم تونست بهم زنگ بزنه و صدای مامان بابام رو شنیدم و فهمیدم تمام استرسم و دل دردام به خاطر این بود که از صبح هرکاری می‌کردم نمی‌‌تونستم بهشون زنگ بزنم. لعنت بهت آخوند که خون ما رو تو شیشه می‌کنی.

دیروز غروب متوجه شدم یه مشکلی برای کارم پیدا شده و از استرسش باتریم خالی کرد و لیترالی در جا خاموش شدم. امروز هم از استرس خانواده و ایران و بی‌خبری و مشکل شخصی خودم همش دل‌درد و دل‌پیچه دارم. نه مغزم دیگه کار می‌کنه، نه بدنم.

خیلی اذیتم که هیچ عکس و فیلم ژورنالیستی درست‌حسابی‌ و مستندی از ایران و خرابی‌ها وجود نداره. هی می‌خوام تصور کنم کجا چطور خراب شده و مغزم ارور میده.

تنها چیزی که یه ذره حس خوب بهم میده فقط اینه که خامنه‌ای چه بمیره، چه زنده بمونه، حداقل فروپاشی حکومتش رو با چشماش دید. این‌که کنترل همه‌چی از دستش درومده و بمبا می‌خورن بیخ گوشش و امروز و فردا باید منتظر مرگش باشه.

این‌که اینا این‌جور مواقع از فردوسی و شاهنامه و المان‌های تاریخی ایرانی استفاده می‌کنن، یه جور دیگه می‌سوزونتم، مخصوصا تو این موقعیت.

Bild

می‌دونم این حرفا زشته ولی مامان بابام مریضن و همین امروز بابام حتی یه جراحی کوچیک داشته و حالا طفلک خاله‌هام و بچه‌هاشون دارن از تهران میرن شمال پیششون. انقدر همه‌چی آشفته و پر هرج‌ومرجه که مامانم از صبح زود بلند شده و داره دور خودش می‌چرخه و نمی‌دونه باید چی کار کنه.

دلم برای کادر درمان و پزشکا و پرستارا می‌سوزه تو این موقعیتا. اگه بدونین چقدر بیمارستانا بدون تجهیز و امکاناتن و چقدر کمبود کادر درمان داریم. تازه هزار هزار تو این سال‌های اخیر مهاجرت کردن یا کار پزشکی رو ادامه ندادن.