Mr zand
@zand1990.bsky.social
ملی گرا حامی محیط زیست https://t.me/nanochats_bot?start=sec-bbfejcgjij عاشقِ نی نی ها
فرزندانی دارند که قرار بود امسال کنکور بدهند. نتوانستم بنویسم «فرزندانی داشتند». #تلنگر
عجیب غریب تر از ماراتن همیشگی در راستای من از تو بدبخت ترم! آنجاییست که شخص از اندوه واستیصالش بگوید و دیگری فخرِ داشته های خود را که آن دیگری ندارد و رنجش از همانهاست را با آب و تاب فراوان بازگو کند! گرچه سخت! اما گاهی هم سکوت کنیم. #تلنگر
توی فرهنگ لری دوتا اصطلاح هست، یکی "نافهم" و یکی "مَفهم!" نافهم رو میشه درستش کرد ولی مَفهم رو هرگز
بعضی وقتا فرصتی دوباره وجود نداره؛ بعضی وقتا شانس دوم وجود نداره؛ بعضی وقتا "یا حالا یا هیچوقت"
فقط گوش سپردن به ریمیکس های دی جی حمید خارجی میتونه از اندوه جمعه کم کنه
به نظر من که 💩دن از ریدن مودبانهتر نیست. همینطور 💦یدن از شاشیدن. شاید بگی این ایموجی دومی اصلا برای شاشیدن نیست که باید بگم هدفت بیارزشکردن کلام منه.
کاشکی یکی این بچه گربه رو به سرپرستی میگرفت! (هرچی میخوره سیر نمیشه)
برادر عزیزم #خدانور امشب به یادت رقصیدم، و عهد بستم بالای سر قاتلانت، شبی تا سحر برقصم؛ در حالیکه عکس تو را بر دست دارم….
یه دوست زرتشتی دارم اینجا که چند ماهه میخواد شراب بیاره برام ولی نمیاره! حالا شاید میترسه! امروز بهش گفتم تنت خورده به مسلمونا بد قول شدی! حقته همینجا ختنه بشی! کلی خندید و گفت میاره!
خواستم از لرستان شراب بیارم یزد ولی دیدم به شلاق خوردنش نمی ارزه!
از قدیم گفتن: میمون هر چی زشت تر بازیگوشیش بیشتر! این همخونه من قدش ۱۵۰ سانته، کچله، یه سیبیل گنده زشت داره به اضافه شکمِ گنده و آویزون! بعد اینو اگه وِل کنی همش با شُرت میچرخه!
اگر جویای احوالی؛ بگویم: پریشان خاطری بسیار دارم؛ عذابی سخت در جانم نشسته؛ دلی سرگشته و بیمار دارم؛ . تبی پیچیده در جانم چو پیچک؛ جهانی خالی و غمبار دارم؛ اگر پرسی چرا یادش کنم باز؟ بگویم جانِ من؛ آزار دارم........ . #شاعرانه (هذیانهای شاعری)
🐐🐳 اگر جویای احوال منی «من سخت غمگینم» و اگر از سر تکلیف می پرسی «من خوبم»
www.instagram.com/reel/DcQad_H... آرام بیانی کمی از کتابِ تائو، جوهر زندگی خواندم.
Create an account or log in to Instagram - Share what you're into with the people who get you.
instagram.com
آخر هفته شد! یکی در فکرِ قرار با یار وُ یکی در فکرِ گزارشاتُ کار
آنقدر در روشنایی دویدهاند برای ساختن، رسیدن و دوام آوردن، که هم تاریکیِ شب برایشان غریبه مانده، و هم آن سرزمینِ پر از لایه و راز که تنِ زن نام دارد و چه غمانگیز است مردی که عمرش را صرفِ ساختنِ زندگی کند، اما فرصت نکند خودِ زندگی را بشناسد ...
شاید مردها شب را کمتر بشناسند نه از آنرو که شب برایشان رازی ندارد، بلکه چون تمامِ روز را به جنگیدن با زندگی گذراندهاند و شب، پیش از آنکه فرصتِ شناختنش برسد، آنها را به خواب برده است ...