خاطرهی تجاوز همسر قبلیم در مستی دوباره زده بالا! هیچ وقت علنی نکردم چون هر دو بچه بودیم و نمیدونستیم کار بدیه. اینکه صبح پاشی و آخرین چیزی که یادته اینه که مغزت نمیخواسته طرف باهات بخوابه ولی کنترل جسمت رو نداشتی که خودت رو بکشی از زیر تنش بیرون و آثار سکس رو ببینی و فلش بکها شروع شه وحشتناکه...
مُشفا
@moshfa.bsky.social
وی در سردارد که بعد از امروز دست از همه کارها بدارد
حتی اگه قبلش فیلمش رو هم ساخته باشن، اسکار هم برده باشه، دوباره تکرار میشه. مشکل آموزش نیست. مشکل رام کردن خوی وحشی نرینه است! یک ماه پیش، نتفلیکس فیلمِ Promising Yong Women رو پیشنهاد داد. همون اوایل فهمیدیم دیدیم ولی گفتم بذار دوباره ببینیم یادمون نره. کاش زودتر رباتها بیان از شر مردا خلاص شیم.
امروز برای اولین بار مغزم بین مدل هوش مصنوعی CNN و بنگاه خبری CNN ارتباط برقرار کرد! در دههی اخیر اکثر روزا با هر دو سرکار داشتهم ولی هیچوقت یک کلمه نمیدیدمشون🤯. پدیدهای، تئوریای، چیزی، برای توصیف این وضعیت هست؟ یعنی مغزم اینقدر خطکشی میکنه؟ خط که نه، این رسماً دیواره! شایدم سیمهای من قطعه 😂؟
بعد از صد و اندی روز، مهمون که رفت دست بردم به ساز. خیلی از دستم ناراحته. انگشتام هم که چغر 😭.
یه هفته نرفتم هات یوگا—به خاطر این سرماخوردگی لعنتی. دیروز میگرن وحشتناکی با برق چشم و فلج صورت و غیره عود کرد! دیدم از وقتی هات یوگا رو شروع کردهم، میگرنم عود نکرده بوده. علت شمردن همبستگی رو در جریانم، ولی شاید یه سری سمها فقط از طریق تعریق دفع میشه و یه ربطی داره به میگرن 🧐.
خوبه آدم دوستی داشته باشه که بهش زنگ بزنه بگه از دیو و دد ملولم و زنگ یادم بیاری خودمم آدم نیستم، لذا جدی نگیرم دنیا و ما فیهاش رو.
جن زی زیرِ دست بومر بالایِ دست من هم این وسط دست روی دست. ایشالا که پروژه هم خودش راه خودش رو پیدا میکنه و پیش میره 🤲
کماکان مجذوب هات یوگا، تا حدی که صبحها ساعت پنج به شوق دیدار یار بیدار میشم 😊.
بالاخره پریشب مهمانمان رسیدند ایران. یه سفر ساده از دید بقیه، یک پروژهی اعظم برای ماست. اگه هر وقت اراده کنید، میتونید در کمتر از چند روز عزیزانتون ببینید، خیلی قدرش رو بدونید.
تنها یک روز دیگر مانده... در این ۱۰۰ روز که مادر هشتاد و دوسالهاش با ما زندگی کرد، چیزهای زیادی از میانسالی و مواجههی خودم با آن، عدم کنترل بر ذهن و بدن و غیره یاد گرفتم. سخت بود اما خوشحالم که فرصت چنین تجربهای برایم فراهم شد.
تولدت مبارک، حسین شنبهزاده.
چه مستند خوبی بود. @itsnotpegah.bsky.social قسمت کارآگاهیش میتونستن بدن به ما 😄 The Stringer - Wikipedia share.google/lsmrpA9oC1nE...
The Stringer - Wikipedia
share.google
یک هفته... لکن اینطور نشه که پروازها به ایران کنسل شه و مجبور شیم بلیط رو تمدید کنیم 😰. برای ما ایرانیها، حتی دردسرهای خانوادگی که همه دارن، یه بُعد افزودهی ایرانی بودن رو هم داره. راست میگن ایرانی بودن کار هر کسی نیست و خودش یه کار تمام وقته! دیگه نمیکشم اگه موندن مهمونمون بیش از این صد روز بشه 😭.
شمارش معکوس برگشت آرامش به خونه هم شروع شد: ده و ده و ده
یکی نوشته بود کاش عاقبت امریکا مثل امپراطوریهای قدیم که منقرض میشدن بشه. کاش ما هم فروپاشی کامل امریکا را ببینیم. محو شدن و پیوستنش به تاریخ به بدنامی و کثافت.
اعلامیهی ختم یکی از بچههایی که دوران دکترا تو هایکها و شب شعر میدیدمش و گپ میزدیم رو تو فیسبوک دیدم 💔. چیه این زندگی. یه لحظه ناغافل نیستی میاد. همون داستان نزدیکی به رگ گردنه... خیلی داغون شدم. یه بچه هم داره 😔...
من یه برنامهشون رو رفتم و خیلی خندیدم. اکتبر دوباره ونکوورن و دارم میرم. بامزهان خیلی: Socially Inept share.google/X1udD2Ma3Ak5...
Socially Inept: Tech Roast Show
Renegade tech comedians roast whimpering techies on stage in front of a live crowd.
share.google
دلم میخواد کتاب شوهر شوهر رو بخونم ولی در اصل باید کتاب ردیکال کندور رو بخونم، روزگارم اما چنان مشغوله که به هیچ کدوم نمیرسم. تابستون که تموم بشه شاید گره از کار فروبستهی ما هم باز شه حداقل 😪.
با یکی از صبح در چندین جلسهی کاری بودیم، ساعت ۴ عصر در آخرین نشست برگشته میگه از صبح همین لباس تنت بود یا الآن عوض کردی؟ گفتم نه همین بوده. گفت خیلی قشنگه. البته خیلی از پیش آماده به نظر میرسید، ولی خب اشکالی نداره. دوستان یادداشت کنید بدای آینده. خیلی ظریف توجه و بیتوجهی و لاس و غیره رو شامل ميشه.
بیست سال پیش کتاب زوربای یونانی رو داد دستم که شاید رها کنم، ولی من سفت چسبیده بودم. حالا به زحمت زوربای یونانی به زبان یونانی پیدا کردهم که براش بنویسم مهم نیست زبونش رو نمیفهمیم، مهم اینه که حالش رو فهمیدیم. حالا که کتاب رسیده فکر میکنم چهقدر گلدرشت 😖. تکرار داستان همیشگی زندگیِ من.
با کمک گوگل حساب کردم که به طور عجیبی طول موندن مادر ایشون دقیقاً ۱۰۰ روزه و امروز روز ۶۶امه. ۶۶ درصد... دو سوم... 🥵 دووم بیار مشفا جان. تنها دلخوشی این روزهام هاتیوگاست. امیدوارم نزنم خودم رو داغون کنم. سفر سنفرنسیسکو هم همهاش بدو بدو و external rejection به جای validation. چهقدر غرم میاد امروز 😖.
یه وقتی هم آیندگان با خودشون میگن واقعاً این گذشتگان بدبخت چهقدر در فرودگاه معطل میشدن طفلکیها! الآن چهار ساعته در فرودگاهم و پرواز دو ساعت دیگه هم تأخیر خورده. فک کنم دارم سرما هم میخورم 🤒 😖.
چه تجربهی مشابهی. سنگدلی و بیاحساسی به مثابهی مرهمی بر کاستن درد. دردِ دوری.
یه بار شناور بهم گفت تو خیلی سنگدلی. خیلی برات راحته که بگذری. مثلا هیچوقت پیشقدم نمیشی حتی اگه بدونی حق با من بوده یا حتی خیلی دلت برام تنگ شده باشه. راست میگه حس میکنم مهاجرت و این دوریهای کشدار و همیشگی از لیترالی تمام کسانیکه در این جهان دوسشون دارم، سنگدل و بیاحساسم کرده، سر شدم.
دل در دام هات یوگا اسیر شد! این استودیو هات پیلاتس هم داره ولی فعلاً زمانش به برنامهم نمیخوره. اون رو هم برم میام گزارش میدم. ولی خدایا این عیش حلال رو از ما نگیر 🤲 (منظور از خدا متخصصمه که باید به زودی ببینمش و سهواً یادم نره که بپرسم این نوع ورزش برای بیماریم ضرر داره یا نه).
کشف دوران مریضی: آب پرتقال چگالتر از آب گریپفوروت است! با رسم شکل 👇
سرماخوردگی هم دقت میکنه جمعه شبا بیاد که آخر هفته رو با هم باشیم 😪🤒.
قبلاً یمِ (سیبزمینی شیرین) بنفش خورده بودم، ولی دیروز برای اولین بار شیر-اوبه خوردم. برخلاف ماچا خیلی دوستش داشتم 💜. شاید چون استارباکس تحریمه، از قافله جا موندم! گویا در کانادا خیلی محبوبه.