بچه ها کسی از آمریکا هست اکانت upwork باز کنه؟ پروژه های برنامه نویسی میگیرم و انجام میدم شما هم پورسانت شراکت + مالیات پروژه را برداشت کن
گندمگـــون
@smiracoco.bsky.social
آزادی یعنی اینکه نه میخواهم برده باشم نه بردهدار💚✌️
دلت به حال مُردهها نسوزه نگرانِ زنده ها باش مخصوصاً اونایی که بی عشق زندگی میکنن...!
نه بی حسیم نه بیخیال دیگه چه فحشی به چه کسی بدیم که دلمون خنک بشه؟ اصلا مگه داغ این دل خنک میشه؟ به نظرم باید آروم لم داد به صندلی سینما و سکانسهای آخر این داستان رو تماشا کرد، هرچند احتمال این هست که مملکت سینما رکس بشه ولی خب حداقل تکلیفمون مشخص میشه ...
آقای سیاوش قمیشی تا ساعت ۸شب دهبار میمیرم و زنده میشم هاااا....
پرسیدم چرا وقتی از جایی برمیگردیم، پشت سرم که رانندگی میکنی فقط مهشکنهایت روشن است؟ گفت: «نمیخوام چشمات اذیت بشه…» بعضیها حتی تاریکیِ پشت سرت را هم روشن نگه میدارند. 🤍 #رفیق
چه جملهی قشنگی گفت: در چشمانی درست، تو تبدیل به یک آثار هنری خواهی شد.🥹
خستهام… از این همه ابتذال، از این همه تعصب، از اینکه حتی نفس کشیدن در یک شهر با چنین آدمهایی، گاهی خودش به اندازهی کافی فرساینده است. خستهام از اینکه باید تاوان جهل و تنگنظری دیگران را پس بدهم.
دلم گرفته، شاید از عصر جمعه، شاید از این گرمای کلافهکننده و آبی که قطعه و تپش بیقرار قلبم… هرچه هست، حالِ دلم خوب نیست. فقط یک چیز بود که میتوانست آرامم کند، و افسوس که نیست.
یک شب؛ مرا به خانه دعوت کن؛ بگذار از زُهدم برون آیم؛ از عقل؛ بیزارم دمی بگذار؛ مست از گُنه سمتِ جنون آیم....... . #شاعرانه (هذیانهای شاعری)
امشب گفت: «احساسات جدید و عجیبی دارم، بیا حضوری مفصل حرف بزنیم، بریم کافه.» رفیقِ خوب، چی بگم بهت؟ منو گذاشتی وسط مخمصهای که خودت ساختی... تو بهترین رفیق پانزدهسالهم بودی، لعنتی. 😔
امشب، میان شلوغی یک جشن، سنگینترین اعتراف عمرم را شنیدم؛ رفیق پانزدهسالهام گفت پانزده سال است عاشق من بوده... و من، تمام این سالها، هیچ نفهمیده بودم. بعضی حقیقتها دیر میرسند؛ آنقدر دیر که فقط سکوت میماند.
Maybe the perfect moment was never something we had to wait for. Maybe it was always now — and we just needed to be brave enough to live it.
مثلاً در پیادهرو خیابان که راه میروی، بیخبر از خویش، ناغافل کسی عکسی از تو بگیرد و بیاید نشانت بدهد و ببینی که نه، گویی چنان که همیشه میپنداشتی بدعکس نیستی! و بعد باقی روز را خوشحال باشی؛ یعنی چیزی ته ذهنت حسی شاد تولید کند و هر چند دقیقه لبخندی بزنی. مسخره است، اما این هم زندگیست، همین خیال کودکانه.
امشب، میان شلوغی یک جشن، سنگینترین اعتراف عمرم را شنیدم؛ رفیق پانزدهسالهام گفت پانزده سال است عاشق من بوده... و من، تمام این سالها، هیچ نفهمیده بودم. بعضی حقیقتها دیر میرسند؛ آنقدر دیر که فقط سکوت میماند.
[میخواهم کسی صدایم نکند؛ احدی نشناسدم؛ غریبهای باشم که به ظاهر راه گم کردهست؛ کولهباری از هیچ بر دوش، بروم در دنیایی که هیچکس ندیدهست زندگی از نو آغاز کنم، بیکه خودم را بشناسم. مرگی چنان آرام و شیرین که پهلو به پهلوی خوشبختی بزند.] گفت: شما زندگی مرا آرزو میکنید و من آرزوهای شما را زندگی میکنم.
همون موقع گفته بودم: «پنیک نزدیکه...» و شد. امروز وسط خیابون پنیک کردم. نفسم بند اومد، قلبم انگار از سینهم بیرون میزد و دنیا دور سرم میچرخید.
«آبان» برای خیلیها فقط اسمه اما برای من، تاریکترین روزهای زندگیمه. آبان برای من اشکه، آهه، نفرته... اسمیه که باعث شد اعتمادم بشکنه و قلبم زخمی بشه. حالا هر بار اسمش رو میشنوم، انگار همهی اون دردها دوباره زنده میشن قلبم تیر میکشه و دستام از شدت عصبانیت میلرزه.... پنیک نزدیکه...
«آبان» برای خیلیها فقط اسمه اما برای من، تاریکترین روزهای زندگیمه. آبان برای من اشکه، آهه، نفرته... اسمیه که باعث شد اعتمادم بشکنه و قلبم زخمی بشه. حالا هر بار اسمش رو میشنوم، انگار همهی اون دردها دوباره زنده میشن قلبم تیر میکشه و دستام از شدت عصبانیت میلرزه.... پنیک نزدیکه...
به اندازه یک قرن آرزو داری، اما حوصله یک لحظه بیشتر زیستن را نداری...
صبح دوش گرفتم، تا خواستم موهامو سشوار بکشم برق رفت. با موهای خیس رفتم بیرون؛ پنج دقیقه بعد، آفتاب با موفقیت جایگزین سشوار شد. من گرماپسندم، ولی این دیگه گرما نیست؛ نسخهی آزمایشی جهنمه. 😏
کاش میشد بخشی از حافظه را برای همیشه به خاک سپرد؛ نه برای فراموش کردنِ آدمها، برای نجات دادنِ قلبی که دیگر از تیر کشیدن خسته است.
آدم از اندوه نمیشکند؛ از تکرارِ اندوه میشکند. نشخوارِ خاطرهها، آرامآرام از قلب، ویرانهای میسازد که هیچ لبخندی آبادش نمیکند.
در تمامِ فروپاشیهایم اشکی نریختم؛ اما حالا برای گیر کردنِ لباسم به دستگیرهٔ در، آنقدر گریه میکنم که انگار هیچ راهی برای رهایی نیست. این، بهای نادیده گرفتنِ رنجیست که باید همان روزها در آغوشش میگرفتم.
کاش امشب، کسی مرا به ترانهای مهمان میکرد؛ شاید زخمههای موسیقی، غبارِ ملال را از روحم بتکاند و شب، اندکی مهربانتر طلوع کند.✨
شاید همین حالا کنار رفقای عزیزتر از جانش، میان خندهها و خوشوبشهای بیدغدغه؛ و من، در تاریکی، خیره به سقف، با هزار حرف نگفته. بیانصافی فقط رفتن نیست؛ اینکه یکی آسوده بخندد و دیگری شب را با خاطراتش صبح کند، آخرِ بیانصافیست. #دلنوشته
اگر واقعاً خوشحالیِ مرا میخواست، نباید زخمی میزد که هر بار بخندم، جایش درد بگیرد. بعضی رفتنها تمام نمیشوند؛ فقط آدم یاد میگیرد با غمِ همیشگی زندگی کند.